تبليغاتX
حرف های یک ساز ...
 



ویولن کوچولو


برای اینکه هنوز هم حرف دارم

نوشته شده توسط شخص در شنبه شانزدهم بهمن 1389 |


خط های سیاه و سپید در هم می پیچند

در نهایت نقشی از تو به یادگار ماند

روی قاب های خانه ....

میان انبوه خط های رنگ پریده ....

سرخی لب هایت ... و عمق نگاهت دست هایم را می گیرند

و تا بی نهایت می برند ...

و وقتی بیدار می شوم که می پرسم :

"آخرین لبخند تو را چه کسی دید ... ؟ "

نوشته شده توسط شخص در پنجشنبه نهم دی 1389 |


این کلمات

بدجور به بغضم پیچیده اند

که نه کلمه می آید

و نه اشک ....

و تنها سکوت است و سکوت و سکوت .....

نوشته شده توسط شخص در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 |


افسار این جملات از دستمان در رفته !

کلمه و پشیمانی پی در پی ...

کلماتی که لال ... می میرند 




+داریم تمرین کلمات می کنیم !

نوشته شده توسط شخص در شنبه سیزدهم آذر 1389 |
 


نوشته های خدا بیامرز ، ویولن کوچولو را می خواندم

همان که می نواخت برای لبختد خدا ....

همچون غریبه ای برای تک تک کلماتش خندیدم . گریستم

خوش آمد و یا زیر لب ناسزائی زمزمه کردم

از این ها که بگذریم

باید دوباره نواخت

همچنان زنده ام که!

نوشته شده توسط شخص در پنجشنبه یازدهم آذر 1389 |

رنگ مزن بر كلماتم...

كلمات من رنگي نيست

نه سياه ... نه سفيد ...

رنگ پريده !

رنگ مزن بر كلماتم ...

قضاوتت مي كُشد ... نفس هايم را .

از قضاوت ... خسته شدم .




+ظاهرا قبلا خوش ذوق تر بودم !

نوشته شده توسط شخص در پنجشنبه چهارم آذر 1389 |
 


کلمات را که به زور از حلقم بکشی بیرون

و روی کاغذ بچینی

می بینی چه تیره و تار شده این دلم

انقدر تیره و تار

که با انبوه اشک هایت

کلماتم را دوباره لقمه لقمه می کنی در حلقم

و من دوباره خفه می شوم ....

گریه کن دوست ....

من خفه خواهم شد ...

قول می دهم ....


نوشته شده توسط شخص در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389 |


نگاهم از شیشه آنسوتر نمی رفت

و روزهاست که ذهنم از گفتار باقی این مطلب فلج است  ....

نوشته شده توسط شخص در جمعه چهاردهم آبان 1389 |


انحنای علامت سوال دور گردنم پیچیده و دارد خفه ام می کند

نقطه های بی پایان جمله هایی که خودم هم نفهمیدم چطور تمامشان کردم .... (مثل این روزها)

مثل صبح هایی که چشم هایم قبل از باز شدن ... در برابر رویاهایی که دیگر نمی بینند شرمنده می شوند

مثل شب هایی که نمی فهمم انتهای ظلمتند یا نهایت ظلمت .... 

وقتی نمی فهمم انسان ها با نوشتن بقا را می یابند یا فنا را .... 

جمله های من هیچگاه پایان خوشی نداشتند ....

این بار تو برایم نقطه ای بگذار

تا دوباره شروع کنم ...


نوشته شده توسط شخص در جمعه سی ام مهر 1389 |


آرامش یعنی همین ...

که گوشه ای بنشینی

و کمی به مردمی که تند  گام برمیدارند

یا دست هایشان را هرچه محکم تر روی بوق می کوبند 

نگاه کنی و لبخند بزنی ...




+ دلم برای این وبلاگ قدیمی لعنتی تنگ شده ... لعنتی !

+ چقدر دلم گرفته ...

+چقدر ننوشتم ... ننوشتم ... ننوشتم .... دیگه نمی تونم انگار !



نوشته شده توسط شخص در جمعه بیست و سوم مهر 1389 |